پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
249
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
صبورى بر جگر عاطفه مىفشرد . چه بزرگ شده است اين سكينه ! چه حسينى شده است ! چه خدايى شده است ! چشمت به حسين مىافتد كه همچنان ايستاده است و به تو و به سكينه و بچّهها خيره مانده است . انگار اكنون اوست كه دل نمىكند ، كه ناى رفتن ندارد ، كه پاى رفتنش به تيز مژگان بچّهها زخمى شده است . يك سو ، تو ايستادهاى ، سدّى در مقابل سيل عاطفهء بچّهها ، و سوى ديگر حسين ، عطشناكِ اين زلال عاطفه . حسين اگر دمى ديگر بماند ، اين سد مىشكند و اين سيل ، جارى مىشود و به يقين باز گرداندن آب رفته به جوى ، غير ممكن است . دستت را محكمتر به دو سوى خيمه مىفشارى و با تضرّع و التماس به امام مىگويى : « حسين جان ! برو ديگر ! » و چقدر سخت است گفتن اين كلام براى تو ! حسين از جا كنده مىشود . پا بر ركاب ذوالجناح مىگذارد ، به سختى روى از خيمه برمىگرداند و عزم رفتن مىكند . امّا . . . امّا اكنون ذوالجناح است كه قدم از قدم برنمىدارد و از جا تكان نمىخورد . تو ناگهان دليل سكوت و سكون ذوالجناح را مىفهمى ، كه دليل را روشن و آشكار پيش پاى ذوالجناح مىبينى ، امّا نمىتوانى كارى كنى ، كه اگر دستت را از دو سوى خيمه رها كنى . . . نه . . . به حسين وابگذار اين قصّه را كه جز خود حسين هيچ كس از عهدهء اين امر عظيم برنمىآيد . همو كه اكنون متوجّه حضور فاطمه پيش پاى ذوالجناح شده است و حلقهء دستهاى فاطمه را به دور پاهاى ذوالجناح ديده است . كى گريخته است اين دخترك ؟ ! از روزن كدام غفلت استفاده كرده است و چگونه خود را به آنجا رسانده است . به يقين تا پدر را از اسب فرود نياورد و به آغوش نكشد ، آرام نمىگيرد . گواراى وجودت فاطمه جان ! كسى كه فراستى به اين لطافت دارد ، بايد كه جايزهاى چنين را دربر بگيرد . . . . نگاه اشكبار و التماسآميز فاطمه ، پدر را از اسب فرود مىآورد . نيازى به كلام نيست . اين دختر به زبان نگاه ، بهتر مىتواند حرفهايش را به كرسى بنشاند . چرا كه مخاطب حرفهاى او